تبليغاتX
خاطرات

همسایه‌ای عراقی داریم که نام پسرشان «جبرئیل» است. این روزها هفته‌ی دفاع مقدّس است و فیلم‌های تلویزیون هم در رابطه با جنگ ایران و عراق است. در یکی از این فیلم‌ها، عراقی‌ها فرمانده‌ی ایرانی را شهید کردند. خیلی ناراحت شدم و گفتم: "الان جبرئیل از خوشحالی به هوا پریده است!"

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 11:3  توسط طه کوچولو  | 

در ایستگاه شرکت واحد نشسته بودیم. مدّتی می‌شد که منتظر بودیم و اتوبوس نیامده بود. حوصله‌ام سر رفته بود. پاهایم را روی صندلی گذاشتم و روی میله نشستم. مادرم بارها گفت خطرناک است امّا من گوش نکردم. در همان حال صدایی از پشت بلندگو برخاست که: "بیا پایین!" وحشت‌زده به پایین پریدم.

ماشین پلیسی را دیدم که در کنار ما درحال توقّف بود و مخاطبش راننده‌ای بود که در آن لحظه، درحال پیاده شدن از ماشینش بود!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 15:3  توسط طه کوچولو  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 21:35  توسط طه کوچولو  | 

نتایج کنکور ارشد را اعلام کرده‌اند و پدر و مادرم درباره‌ی رتبه‌ی دانشجویان صحبت می‌کردند. مادرم گفت انشاءالله یک روز شیرینی قبولی آقاطه را بخوریم. سرم را بالا گرفتم و گفتم: "مامان شما که اون موقع دندون ندارید!"

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 11:58  توسط طه کوچولو  | 

فرار است هفته ی آینده پدر و مادرم به مکه بروند. من خواهم ماند. اول که پدرم از من پرسید که به مکه می روم یا نه، گفتم من با توپولوف نمی آیم، اگر با ماشین بروید خواهم آمد. 

الان توپولوف ها را جمع کردند و من مانده ام و یک دنیا حسرت.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 19:36  توسط طه کوچولو  | 

امروز بعد از زحمت فراوان و پشت سر گذاشتن کلی برف به مهد رفتم. همین که مادرم از من خداحافظی کرد و رفت، مربی مهد رو به من کرد و گفت: "چرا آمده‌ای؟" او ناچار شد به خاطر حضور من و دو شاگرد دیگر در مهد بماند و درس بدهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 15:52  توسط طه کوچولو  | 

امروز تلویزیون "سنجاب کوچولو" نشان می‌داد و من غرق تماشای آن بودم. ناگهان "عمو جغد شاخدار" توسّط آدم‌ها تیر خورد و کشته شد. من چنان اشک می‌ریختم که ... (کاش ما هم برای دقایقی هم که شده، به دنیای کودکی خود بازگردیم)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 11:41  توسط طه کوچولو  | 

برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگم به ساوه رفته بودیم. مادربزرگم مقداری پوست میوه ریز کرده بود و می‌خواست برای مرغ‌ها ببرد. من آنها را گرفتم که ببرم. چند دقیقه بعد برگشتم درحالی که پوست میوه‌ها دستم بود. مادرم پرسید "چرا آنها را به مرغ‌ها ندادی؟"
گفتم:
"هرچه در زدم باز نکردند!"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 21:15  توسط طه کوچولو  | 

 

مورچه‌ها برای خوردن یک حبّه قند که روی زمین افتاده بود جمع شده بودند و من با اسکیت از روی آن‌ها رد می‌شدم و همه را له می‌کردم. مادرم از من پرسید که چرا این کار را می‌کنم و من پاسخ دادم: این مورچه‌ها که نمی‌دانند، من اینها را می‌کشم تا مرض قند نگیرند!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 18:59  توسط طه کوچولو  | 

من دوست ندارم به سربازی بروم و این را به همه گفته ام. پدرم می گوید باید معلم شوم تا سربازی نروم و راحت زندگی کنم. دیروز در خانه ما صحبت از استخدام معلم بود که من پرسیدم: بابا! چه قدر پول می گیرند تا من هم معلم شوم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 7:8  توسط طه کوچولو  |